هیئت ثارالله رزمندگان گردان مالک اشتر

خاطره از عملیات بیت المقدس چهار و شهید جشنی+تصاویر

خاطره از عملیات بیت المقدس چهار و شهید جشنی+تصاویر

بسمه تعالی

سلام

Malek_SM_ 419

قبل از عملیات بیت المقدس چهار بود، نیروها را چند باری جابجا کرده بودند و ما درست نمی دانستیم که این بار کجا داریم می رویم…

شب بود که به منطقه رسیدیم و تو ماشین خواب بودم… ماشین متوقف شد و بایستی پیاده می شدیم و هنوز خواب و بیدار بودم…

Malek_SM_ 190

از شیشه اتوبوس دیدم برامون ریسه کشیدند و چراغونی کردند… خوشحال شدم فکر کردم یه ساختمونه و یه جای گرم و نرم و شربت و غذا و…و استقبال و….

بیشتر دقت کردم دیدم نه بابا چراغونی نیست، منور تو آسمون زدند و نزدیک منطقه عملیاتی شدیم…. قراره یه حال اساسی بهمون بدهند …..

file112-39

حالا که فکر می کنم می فهمم نه همون چراغونی درست بود… آسمونو برای شهدا چراغونی کرده بودند … :(
یاد شهدا بخیر …

ناصر اعتصامی… محمود درخشانی.. ابراهیم ابادی ووو محمدیه ….

File212-17

یاد حسن جشنی افتادم که با اون جسه کوچیکش زیر آتیش خمپاره.. (۱۵ -۱۶ سالش بود)

قمقمه بچه ها را می گرفت بره از چشمه آب بیاره …

وقتی غناصه چی های عراقی بهش شلیک کرده بودند و اون جلوتر از همه بعده پاتک کشیک می داد و چند تا بعثی را هم فرستاده بود جهنم و….

خیلی مرد بود خیلی بزرگ بود خیلی شجاع بود

file112-38

خانه اش تو جماران تو همسایگی امام (خمینی) بود… امام که از شهادتش بعد از بیت المقدس ۷ خبردار شده بود خیلی ناراحت شده بود …

اعجوبه بود…

برایش فاتحه و صلوات نثار کنین …

خدایا شهادت شفاعت ….

 

نام
حسین

دسته ۲ گروهان ش بهشتی

=====================================

با التماس دعا جهت فرج آقا امام زمان (عج)

گروه فرهنگی هیئت ثارالله

گردان مالک اشتر

Untitled-1

مطالب مرتبط

۵ دیدگاه ها

  1. روحش شاد دست شما درد نکنه
    —————————-
    کلمه شلیک کلیک تایپ شده

  2. با سلام خیلی خوب بود به حسن مجرح بود با دوستان آقایان اصغر هاشمی محمد رضا محمد خانی رفتیم بیمارستان ملاقات بعد از کلی سربه سرگذاشتن متوجه حضور پدرشان در داخل اتاق شدیم من یک پستونک خریده بودم فکر کرد عطر قرار شد باز کنه استفاده کنه باز کرد دید چی و مجبور شد استفاده کنه خدا آن و همه مارو رحمت کنه

  3. السلام
    خاطره از بیت المقدس چهار و شهدا+ پیش گویی شهید محمدیه

    آقا اون خاطره قبلی از مرحوم شهید حسن جشنی را بنده چند وقت پیش نوشتم اما بنظرم یک اشتباهاتی تو انتخاب عکس ها کردید، به غیر از عکس شهید جشنی که درست انتخاب شده بهتر بود دیگر عکس ها هم مطابق با متن از خود شهیدان ناصر اعتصامی، شهید محمدیه، شهید درخشان و شهید ابراهیم آبادی که طلبه بودند، بگذارید، در ضمن یک اشتباه هم خودم کرده بودم که حالا می بینم بجای اسم شهید “محمدیه” اشتباهی نوشتم “محمدآبادی” ….. حالا بگذار یه خاطره هم از شهید محمدیه بگویم که پاسدار وظیفه بود ولی با اصرار خودش به خط و جبهه امده بود و در واقع داوطلبی آمده بود…. یادتون که میادهمیشه سر سفره غذا اول دعای سفره می خواندند… یعنی اول دسته جمعی دعا می کردند که “اللهم ارزقنا رزقا حلالا طیبا واسعا برحمتک یا الرحم الراحمین” بعدش هم یکی یکی از سر سفره تا آخر هر کس یه دعا یا یک حاجت شخصی خودش را می خواند و بقیه آمین می گفتند…. دعای شخصی شهید محمدیه همیشه قریب این مضمون و جمله بود که ” خدایا یک کاری کن یک وقتی توی حمله و وسط میدون و …کپ نکنیم” یعنی که خلاصه کم نیارم و زمین گیر نشوم… ( خدایی هم اگر شب حمله تو میدون مین و معبر کنار پاها سیم خاردار و مین باشه و بالا سر منور و تیر رسام، باید خیلی مرد باشی که کم نیاری… ) خلاصه انگاری هیچی دعای دیگه ای بلد نبود دعای بعضی های امثال بنده هم که بگذریم… ولی خداییش دعای اون شهید عزیز را یقین دارم که اجابت شد… یعنی بعد از پیاده شدن از قایق های منتهی به سد دربندی خان عراق یعنی اصلا قبل از رسیدن به خط مقدم ارتفاعات شاخ شمیران که هنوز جای بمب های خوشه ای که روی گردان کمیل ریخته بودند، مونده بود نوبت ما شده بود که مثل نقل و نبات روی سرمون خمپاره می اومد… شهید محمود درخشانی و شهید محمدیه را هم همون اول مسیر خمپاره ها گلچین کرد و به لقاءالله رسید… خلاصه … یهویی …. اصلا به کب کردن نرسید…. یهویی…. شهید ناصر اعتصامی را هم باشه انشاءالله برای نویت بعد … هر چی باشه اون تیربارچی بود و من کمکش…. گفتنش هم سخته ، ولی می گم انشاءالله
    راستی بگذار یک معجزه و یا پیش گویی هم از شهید محمدیه برایتان بگویم که همین الان بعد از نزدیک به ۳۰ سال برام تعبیر شد… ! الله اکبر…
    یادمه توی اولیم آشنایی ها، وقتی شهید محمدیه خواست اسمش را بگوید و خودش را معرفی کند… گفت اسم من محمدیه است، اگر یک وقت اسم من را فراموش و شک واشتباه و…کردی…. اینجوری یادت بیار….”اول یاد جبهه و جنگ و مرگ و …. بیفت یعنی چی؟ یعنی اعدام…… میدان اعدام را هم که تو تهران بلد هستی که حالا اسمش شده میدان محمدیه …. من هم اسمم محمدیه است…. ” اینجوری یادت بیار…
    امروز که دوباره به این سایت سر زدم و دیدم خاطره ام را نوشته، شک کردم و بنظرم رسید که اسم شهید محمدیه را اشتباهی محمدآبادی نوشتم ولی شک داشتم، یاد همین حرف شهید که افتادم یادم اومد و مطمئن شدم که اسمش “محمدیه” بود… به خدا قسم که شهیدان زنده اند… شهید… شهدا … شما را بخدا شفاعت ….. شفاعت….ش……

    راستی رفقا، حسین سیدقربان،علی ملک شعار، حسین نماینده، علی آرتیست(از بس شجاع بود می گفتیم علی آرتیست اسم فامیلیش یادم رفته ) علی نقی لو، حسین شکرگلابی، عباس شهریاری، سربندی و.. و..و… هر کی ازشون تلفن داره یا اگه خودشون این پیام را دیدن یه زنگ بزنند، یک قرار بگذاریم اقلا هیات گردان …..
    روز وصل دوست داران یاد باد . یاد بار آن روزگاران یاد بود…
    نثار شهدا صلوات، فاتحه و …

    • سلام
      با تشکر فراوان از شما هم رزم عزیز و گرامی
      از ارسال خاطرات زیبای شما کمال تشکر را داریم و استفاده کردیم و امیدواریم بیش از این از بیان خاطرات شما بهره مند شویم.
      لطفا در صورت امکان از داخل عکسهای موجود در سایت عکسهای افراد گفته شده در هر خاطره را جدا کنید و به پیوست خاطره خود جهت استفاده در صفحه اختصاصی خاطراتتون استفاده کنیم.
      در خصوص خاطره قبفلی هم که فرمودید لطفا عکسهای مربوطه را ارسال فرمایید تا عکسهای گذاشته شده اصلاح شود.
      در ضمن اسم شهید محمدیه اصلاح شد
      عکسی هم که در اون خاطره چفیه مشکی به گردن دارد عکس پدر شهید جشنی هست که از همرزمان گردان بودند.
      با تشکر مجدد از شما دوست عزیز.
      واحد فرهنگی گردان مالک اشتر.

ثبت دیدگاه شما :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


9 + = 10