هیئت ثارالله رزمندگان گردان مالک اشتر

فریاد طّف

سکونی غریب و دلگیر تمام فضای کربلا را فرا گرفته است و سیاهی شب وادی طف را در مشت و فقط باد گرمی از سوی فرات به خیمه ها می وزد ، هر از چندی صدای قهقهه کودکی که مادری را به بازی گرفته است سکوت را بر هم می زند و پس از لحظاتی چند فرو می نشیند ، عباس علمدار سپاه حسین کمی آنطرفتر با زهیر قدم میزند و از رزم فردا می گوید و کهکاه لبخندی مردانه همزمـان بـر لبـان هر دوشان می نشیند و هر دو خوب می دانند که فردا چشمهای امید بسیاری بر بازوان این دو دوخته خواهد شد ، جبیب آتشی بر افروخته و در پناه روشنایی آن شمشیرش را صیقل می دهد و زیر لب زمزمه کنان شعر می خواند و پیداست خویشتن را مخاطب کلماتش قرار داده و برای فردا آماده می شود ، بریر با فاصله کمی از حبیب آرام آرام قرآن می خواند و قطرات اشکش همچون دانه های الماس بر گونه هایش می لغزد و زمین تشنه کربلا را سیراب میکند ، گاه سر از گریبان میگیرد و با گوشه چشم حبیب را می نگرد و باز مشغول تلاوت می گردد ، در خیمه ای مادری موهای نوجوان قهرمانش را شانه می کند ، نام او در هیچ صفحه ای از تاریخ نیست اما رجزش از زیباترین رجزهای کربلاست ، مادر در گوشش چیزی می گوید او با صلابت و استواری سرش را به نشانه تصدیق بحرکت می آورد . اما در آنسوی اردوگـاه در پشت خیمـه هـای عقبـه ، شبح مردی بسختی پیداست ، تنهاست ، سر بزیر دارد و به آرامی قدم میزند ، هر چند قدمی که بر می دارد می ایستد و سر به آسمان می دارد و در دل کهکشانها به ستاره ای چشم میدوزد و مدتی بیحرکت می ماند و تو گوئی در اقیانوس افکار عمیقش غوطه می خورد و بعد از لحظاتی باز حرکت می کند ، به خوبی پیداست که در آتش سوزان یک انتخاب بزرگ می سوزد ، او تاکنون تکلیف همه را روشن ساخته است ، وظیفه هر کس را بخوبی برایش ترسیم نموده و در این واپسین ساعات دشوارترین و جانسوزترین صحنه ها را پیش روی دارد ، صحنه وداع با خواهر بزرگوار او با آن شرافت ذاتی اش هیچگاه سبب آزار حسین نگشته بود ، اما سالار شهیدان بخوبی می دانست که مسئله وداع را بایستی بر خواهر تصویر کند ، ناگهان بسرعت بسمت خیمه زینب تغییر جهت داد و خواهرش را به آرامی صدا کرد ، پرده خیمه بالا رفت و زینب با دیدن برادر چون همیشه خندید ، حسین از او خواست که لحظه ای با او باشد زینب از خیمه بیرون آمد و با اینکه می دانست برادرش خبر خوشی برایش ندارد گوش جان به سخنان حسین سپرد ، سخن از دلتنگی ها بود و درخواست تحمل . سخن گفتن با تو هیچگاه تا این اندازه برایم دشوار نبوده است ، خواهرم کلمات بسختی برای ادای سخن بدام زبان می افتد و اگر نبود مسئولیت سنگینی که بر دوش توست بخدا قسم هیچگاه حاظر نمی شدم خلجان اندوهی را بر قلبت تحمل کنم ، زینبم بیش از پنجاه سال است که مرا می شناسی و خیلی خوب می دانی که چقدر برایم عزیز هستی ، تو برای من تنها یک خواهر نبوده ای ، دردهای سنگین دلم را همیشه با تو می گفتم و سخنان زیبای تو همیشه مرهم زخمهای دلم بود زینب جان ، وقت تنگ است و تا به صبح چیزی نمانده است ، از صبح که نبرد در می گیرد تمامی زنان و کودکان حرم را در خیمه ای گرد آور و خود مواظبشان باش تا احدی از خیمه خارج نشود ، نظاره اجساد خون آلود شهیدان شاید برای همگان قابل تحمل نباشد ، زنان شوی مرده را آرامش بده و کودکانشان را در آغوش بگیر و مگذار شیون طفلی به خیمه های عمر برسد ، خواهرم تو گریه می کنی ؟! تو را به خدا اشک مریز ، زخمهای دل من بسیار است من قربانی مظلوم خیانتم ، خیانت دوست و خباثت دشمن و اگر بخواهم بر حال خویش بگریم فرصت بسیاری می خواهد ، خواهرم تو با اشکهایت بی صبرم مکن ، مبادا فردا وقتی نوبت من فرا رسد از خود بیخود شوی و در پی ام بمیدان آیی ، جان حسینت تحمل کن ، ۸۴ زن و کودک جز تو پناهی نخواهند داشت ، استوار باش نمیگویم گریه نکن نه ، ولی بیصدا حتی صدای شکستن بغضت را جز خدا نباید بشنود . زینبم همچنان در خیمه منتظر بمان ، من هر چندی از جنگ دست می کشم و بر فراز تپه ای سلمت خویش را بر تو اعلام خواهم داشت ، وقتی زمانی گذشت و صدایم را نشنیدی بدان که به یارانم پیوسته ام ، خواهرم کودکانم را بسیار مواظبت کن آنها پس از من به خیمه ها یورش می آورند و بقصد غارت بر طفلان نیز رحمی نمی کنند ، من تا توانسته ام خارهای این اطراف را چیده ام تا به هنگام فرار ، گامهای بچه ها را جراحتی نرسد . زینبم درباره رقیه به تو سفارش می کنم ، بعد از اصغر او را بسیار دلتنگ خواهی یافت بیش از هر کس به او بپرداز ، هر گاه از فراز شتری بر زمین میافتد ، پیاده شو و آرامش کن .

والسلام

مطالب مرتبط

ثبت دیدگاه شما :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


+ 4 = 7