هیئت ثارالله رزمندگان گردان مالک اشتر

من نجات یافته انقلابم

      من نجات یافته انقلابم
سلام دوستان ، این ایام برای من بسیار خاطره آمیز است حدود سی و چهار سال پیش در این روزها انقلاب با شکوه مردم بزرگ ایران در جریان بود و چند ماه بعد بود که در ۲۲ بهمن مردم موهبت زیبای پیروزی انقلاب را به رهبری حضرت امام خمینی (ره) در آغوش کشیدند و همواره این پدیده زیبا و دوست داشتنی را تا به امروز پاسداری و مراقبت نمودند .

50939_686

مرداد ماه سال ۱۳۵۷ من در اوج جوانی و در ۲۰ سالگی سنم قرار داشتم و حدود ۳ سال قبل از آن موقع در سال ۵۴ بود که در اثر یک واقعه و پیش آمد مسیر زندگی من عوض شد و با مطالعه و مسائل سیاسی آشنا شدم و به همین دلیل در شرایط انقلاب به شکل فعال در تظاهرات شرکت می کردم . این ایام به واسطه دولت نظامی ازهاری در کشور حکومت نظامی برقرار شده بود یعنی تجمع بیش از سه نفر در خیابانها ممنوع بود و از ساعت ۹ شب به بعد هم رفت و آمد در شهر ممنوع بود و هرکس بدون مجوز تردد می کرد نیروهای ارتش و شهربانی حکم تیر داشته و جان افراد با خطر جدی مواجه بود ولی خوب در آن طرف هم اوج اعتراضات مردم و راه پیمائی ها هر روز شدیدتر می شد و مردم معترض بر شعارهای انقلابی خودشون همچون مرگ بر شاه و مرگ بر مزدوران و تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود و …… می افزودند و نیروهای ارتش و ساواک و شهربانی مستاصل مانده بودند که باید با این مردم و شرایط چگونه برخورد نمایند .
هر شب و روز در اکثر شهرها و در خیابانهای کشور و پایتخت تظاهرات و راه پیمائی برقرار بود و با رفتار دژخیمانه مامورین پهلوی تعدادی از مردم مظلوم کشور به خاک و خون کشیده می شدند هر روز در هر گوشه ای شهیدی بر زمین می افتاد و در گوشه ای دیگر مراسم تجلیل و نکوداشت یاد شهیدان به خون غلطیده بر گذار و بهانه ای برای مردم جهت اعتراضی و راه پیمائی جدیدی و بهانه ای هم برای دژخیمان جهت به شهادت رساندن و بازداشت و زندانی کردن افراد جدیدی از مردم .
در خیابانهای تهران هم هر شب تظاهرات برقرار بود و ما هم که بچه شرق تهران بودیم و منزلمان در خیابان نیروی هوائی و ۲۰ متری کوکا کولای آن روز ( خیابان پیروزی و ۲۰ متری نبرد امروز ) بود معمولاً در راه پیمائی و تظاهرات مربوط به خیابانهای شرق تهران که عمدتاً در میدان ژاله و خیابان ژاله سابق که امروز به میدان شهدا و خیابان مجاهدین اسلام معروف است شرکت می کردیم .
یکی از شیها علیرغم وجود حکومت نظامی در میدان شهدا و خیابان مجاهدین کم کم جوانها و مردم دور هم جمع شدیم و هسته اولیه یک تظاهرات را تشکیل دادیم و با شعار مرگ بر شاه تظاهرات را آغاز کردیم که ساعتها با جنگ و گریز با نیروهای ارتش و شهربانی به تظاهرات خودمون در اطراف میدان ژاله و خیابان ژاله (شهدا) ادامه دادیم و علیرغم گذشتن ساعتها از ساعت منع عبور و مرور و شروع حکومت نظامی باز مردم غیور و انقلابی حاضر به ترک محل نبودند و تا پاسی از شب تظاهرات را ادامه می دادند و با تیر اندازی دژخیمان شاه مواجه بودند .

50949_529

البته من به دلیل اینکه توسط نیروهای ساواک دستگیر شدم متوجه پایان تجمع مردم در آن شب نشدم .
قضیه از این قرار بود که ساعت حدوداً یازده و بیست دقیقه شب اواخر مرداد ماه بود که ما مشغول تظاهرات و درگیری با نیروهای پلیس و ارتش در خیابان مجاهدین بودیم که دو نفر موتور سوار نیروی شهریانی یا ساواک از خیابان خورشید که حوالی خیابان مجاهدین و انتهای خیابان ایران متوجه من شدند و به تعقیب من پرداختند و در خیابان خورشید به من ایست دادند که اول من به امید اینکه بتوانم از دستشان فرار کنم سریع در خیابان در جهت مخالف اونها شروع به دویدن و فرار کردم چرا که راستش می دونستم در صورت دستگیری با وجود اینکه حدود دو ساعت و نیم از زمان حکومت نظامی گذشته و من هم در خیابان و در منطقه تظاهرات بودم و دور از خانه نمی تونستم هیچ بهانه ای را بیاورم و حتماً به دست ساواک و دژخیمان شاه خواهم افتاد و فرار را بر تسلیم ترجیح دادم ولی اونها با توجه به اینکه دونفر بودند و موتور سوار هم بودند و خیابان هم خلوت بوده با سرعت به تعقیب من پرداختند و در زمان کمی موفق به دستگیری من شدند و در حالی که آماده شلیک به سمت من شده بودند مجبور به تسلیم شدم و توسط اون دو موتور سوار در خیابان خورشید دستگیر شدم و به ماشین نیرو های شهربانی منتقل شدم و حدود ساعت ۱۲ شب بود که ماشین شهربانی بنده و ۶ نفر دیگر از تظاهر کنندگان را که اونها هم مثل من در همین منطقه دستگیر شده بودند را به کلانتری ۹ واقع در میدان بهارستان که امروزه به کلانتری ۱۰۹ معروف است منتقلمان کردند و در کلانتری هم هر هفت نفرمان را پس از یک پذیرائی مفصل با باتون معمولی و باتون برقی و شلاق به بازداشتگاه کلانتری انداختند . و قرار شد که صبح ما را به کمیته ضد خرابکاری ساواک که همین موزه عبرت امروزه است تحویل دهند .
البته ناگفته نماند که ما هم همگی جوان بودیم و در اوج شور و انقلابیگری و آماده هر گونه مبارزه ، تا جائی که علیرغم اینکه به دست دژخیمان افتاده بودیم ولی از جسارت و شجاعت هیچ کدام از بچه ها کم نشده بود و با توجه به کتک مفصلی هم که خورده بودیم باز هم نماز صبح که شد تصمیم گرفتیم که در بازداشتگاه کلانتری نماز صبح را به جماعت بخوانیم نماز را که جماعت خوندیم نیروهای کلانتری متوجه شدند و همون موقع دوباره یک کتک مفصل دیگر همه بچه ها رو زدند و صبح که شد یک پرونده برای همه ما درست کردند و در پرونده ما یک کلت و یک چوب که به شکل گرز بود و سر آن میخ های زیادی داشت گذاشتند و در پرونده قید کردند که این اسلحه گرم و چوب گرز مانند و تعدادی سلاح سرد را از ما گرفته اند و ساعت دستگیری و نماز جماعت ما را هم قید کردند .

نکته جالبی که در کلانتری با آن مواجه شدیم نوع استدلالهای آنها بود در مقابله با مردم و شعارهای مردم ، یک فردی که به نظر میرسید معاون کلانتری باشد ما را مسخره می کرد و می گفت شما مسلمان نیستید و مارکسیست اسلامی هستید و میگفت شما برای پیغمبر خدا یک صلوات می فرستید و برای (امام ) خمینی (ره) ۳ صلوات می فرستید که ما هم به او خندیدیم و به او گفتیم که مرد حسابی صلوات درود بر پیغمبر است و ما وقتی برای امام هم سه صلوات می فرستیم باز هم به پیغمبر خدا درود می فرستیم که او وقتی به این شکل کنف شد و همه در اونجا به او خندیدند ، با یک سیلی محکم پاسخ ما را داد .

50951_356
همه ما را سوار یک مینی بوس مخصوص کردند و با پرونده به سمت کمیته ضد خرابکاری ساواک در میدان توپخانه (امام خمینی ره ) فرستادند ما که از قبل وصف این مکان را شنیده بودیم نگران شدیم که نکند کم بیاوریم و از خود ضعف نشان بدهیم و در این افکار بودم که درجه داری که به همراه چند سرباز مسئولیت مراقبت از ما را داشتند پیاده شدند و به ما هم با فریاد و پرخاش گفتند سرتون رو پائین بیندازید و به هیچ جا و هیچ کس هم نگاه نکنید و بریدجلو و تقریباً یک جو رعب و وحشت در بچه ها ایجاد شده بود و به طرف یک راه روی بزرگ رسیدیم که دربهای زیادی به آن راه روی طولانی باز می شد و عده ای هم با لباس نظامی و اکثر افراد با لباس شخصی بودند و در حال تردد بودند که ناگهان یکی از همان لباس شخصی ها که هیکل چهار شونه بزرگی هم داشت و با ریشهای تراشیده و سبیل کلفت و یک پیراهن چهارخونه درشت هم به تن داشت آمد جلو و توی سر دوتا از بچه ها زد و گفت سرتون رو بیندازید پائین و با اعتراض به سربازها گفت چرا اینها رو چشم بند نزدید که اونها هم گفتند قربان سرگروهبان پرونده شون رو برده پیش بازپرس .

خلاصه چند دقیقه بعد دیدیم سرگروهبان با پرونده ما برگشت و بدون هیچ توضیحی گفت برگردید توی مینی بوس که ما متوجه نشدیم که جریان چیست وقتی رفتیم داخل مینی بوس یکی از سربازها گفت شانس آوردید آنقدر سرشون شلوغه که جا نداشتند شما رو تحویل بگیرند و مشغول از شما بزرگترها و مهمتر ها هستند که ته دلمون کلی خدا را بابت این لطفش شکر کردیم که ناگهان دیدیم که جلو یک ساختمان پنج طبقه در خیابان انقلاب نرسیده به حافظ هستیم و گفتند پیاده بشید و برید توی اون ساختمان که دوباره همون سربازه گفت خدا به دادتون برسه که ظاهراً اون ساختمان مربوط به بازجوئی رکن ۲ شهربانی بود و خلاصه رفتیم توی ساختمان که گفتند تا سرگروهبان پرونده رو تحویل میده شما برید طبقه پنجم یا چهارم .
وقتی رسیدیم به اون طبقه رفتیم به یک اطاق که فقط یک صندلی وسط اطاق بود و یک لامپ هم با قاب بالا سر اون صندلی آویزان بود و فهمیدیم که اطاق بازجوئی و شکنجه هست و نمیدونم برای اینکه ما رو بترسونند اول از همه ما رو به اون اطاق بردند یا دلیل دیگری داشت . باز هم چند دقیقه ای ایستاده بودیم که از پائین فریاد زدند بیائید پائین وقتی که پائین آمدیم باز هم بدون هیچ توضیحی گفتند سوار ماشین بشید و باز هم همون سربازه گفت شما امروز رو شانسید اینجا هم جا نداشتند و کارهای مهمتری داشتند .

50952_671
مینی بوس راه افتاد و ساعت حدود ۱۰ صبح بود و به سمت مقصد نا معلومی حرکت کرد از سربازه پرسیدیم که کجا میبرندمون و حالا چی میشه که اون هم نمیدونم نمیدونست یا نخواست بگوید و با سکوت به بیرون خیره شده بود .
خیلی زود به مقصد رسیدیم و تازه فهمیدیم که یک راست بردنمون میدان ارک و دادگستری که دستور دادند بیائید پائین و همچنان با دستبند ما را به سمت راهرو و سالن دادگستری هدایت کردند ما که تازه خطر را رفع شده دیده بودیم دوباره با دیدن مردم جسور شدیم و دنبال خبرنگارها می گشتیم که باز هم تا می توانیم به مبارزمون ادامه بدهیم و بچه ها می گفتند ببینید خبرنگار بی بی سی رو می بینید که باهاش مصاحبه کنیم ، البته کسی را ندیدیم جز یک وکیل که فهمید ما را به عنوان مبارز سیاسی گرفته اند ، اومد پیش ما و گفت من از کانون وکلا هستم و در صورتی که نیاز داشتید ما وکالت همه شما را مجاناً و رایگان به عهده میگیریم و نگران نباشید و کارت دفتر خودش را به ما داد و رفت .
در این مدت هم سرگروهبان همراه با پرونده و اسلحه و اون چماق و چاقوها خودش تنها رفت به داخل یکی از اطاقها که قاضی دادگاه در اون بود و پس از حدود یک ساعت از اطاق بیرون اومد و همه ما را با یک سری پرونده و مدارک تحویل نیروهای دیگر نظامی که در اونجا مستقر بودند دادند و گفتند قاضی حکم بازداشت در زندان قصر را برای شما بدون قبول وثیقه صادر کرده که ما کاملاً متحیر از این رفتار که حتی ما را پیش قاضی نبردند و قاضی بدون اینکه ما را ببیند و صحبت کند برای ما احکام سنگینی بریده بود و دستور داده بود که تا برگزاری زمان دادگاه ما را در زندان قصر و جهت تنبیه نوشته بود که ما را در بند عادی حبس نمایند و ما در راهرو دادگستری از حکم خود مطلع شدیم و هر چه اعتراض به این رویه کردیم کسی پاسخگو نبود و فقط اون سربازه گفت برید خدارو شکر کنید که جاهای قبلی جا نداشتند و یکسره رفتید زندان و گرنه هیچ کسی نمیتونست بفهمد که شما کجا هستید .

در این موقع بود که یک کامیون ریو ارتشی با چند درجه دار و سرباز اومدند و مارو به اونها تحویل دادند و قرار شد به زندان قصر منتقل شویم و کامیون چادر داشت و پس از سوار کردن ما چادر را انداختند که در مسیر زندان جلب توجه نکنیم و به سمت زندان قصر به راه افتادیم .
ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که در خیابان سرباز به سمت زندان قصر در حرکت بودیم که ناگهان تعداد زیادی از مردم در حال تظاهرات و شعار دادن بودند و راه بسته بود و تعدای از مردم چادر ماشین رو کنار زدند و متوجه ما شدن و فهمیدند که ما هم سیاسی هستیم و در تظاهرات دستگیر شدیم و خواستند به کامیون حمله کنند و ما را آزاد کنند که ارتشی های همراه ما اونهارو تهدید کردند و ما هم با توجه به اینکه توسط دستبند به کامیون بسته شده بودیم از اونها خواستیم که منصرف شوند و کاری نکنند چون امکان فرار برای ما وجود نداشت .
خلاصه اون روز به زندان قصر منتقل شدیم و روزهای زیادی در بند قرنطینه زندان قصر که پر بود از زندانی هائی مثل ما و زندانیان عادی گذراندیم .

یک روز قرار شد مارو برای تشکیل پرونده و عکس با پلاک روی سینه به واحد مربوطه ببرند که بچه های قدیمی تر ندا دادند که مراقب افراد داخل حیاط زندان باشید ازتون حرف نکشند اونها ساواکی و افراد رژیم هستند و در این موقع بود که اسم من را صدا زدند و به حیاط رفتم و دیدم یکی از افراد که من نمی شناختم اومد طرف من و سلام کرد و طرح دوستی با من ریخت و من که از شانس خوبم حواسم به هشدار بچه های درون بند بود بدون اینکه چیزی بروز بدم با او مشغول صحبت شدم اون گفت من خواهر زاده آقای کافی سخنران معروف هستم و به دلیل مبارزه مسلحانه بر علیه رژیم اینجا هستم و حکمم هم اعدام است بعد از من پرسید تو چکار کردی چرا اینجائی که من هم خودم رو به کوچه چپ زدم و گفتم من اصلاً کاری نکردم و بیخودی و اشتباه منو گرفتن و وقتی دید که من حواسم جمع است گفت آره جون خودت ساعت ۱۲ شب اشتباهی گرفتنت که من هم بهش گفتم تو از کجا میدونی که من ساعت ۱۲ شب دستگیر شدم که گفت زود باش برو و عکست رو بگیر و از من جدا شد و وقتی به بند برگشتم و ماجرا را گفتم محافظهای زندان که درجه دار شهربانی بودند و با بچه ها معمولاً خوب بودند گفتند شانس آوردی چیزی نگفتی اون یارو افسره و مامور ساواک تو زندان است و اینطوری از زندانیها اقرار میگیره و اگر چیزی گفته بودی الان اینجا نبودی .

50953_581
اون روز ۱۷ شهریور بود و در جامعه و بیرون زندان هر روز شلوغ تر می شد و ما هم بجز اخبار رادیو که کاملاً سانسور می شد و فقط ساعت ۸ شب می شنیدیم هیچ ارتباط دیگری با بیرون نداشتیم ،
ساعت حدود ۴ بعد از ظهر بود که یکی از مامورین زندان اومد پیش ما و با ناراحتی گفت امروز ارتشی ها و ساواکی ها در میدان ژاله کلی آدم کشتند و قتل عام کردند و ما هم با نگرانی شدید منتظر ساعت ۸ شب بودیم که ببینیم اخبار چه می گوید و خدا می داند که اون روز و ساعات اون مثل سالها طول کشید و ما از اینکه درون زندان بودیم و نمی توانستیم در بین مردم باشیم کلی در آتش وجودمان می سوختیم .
باز هم از عمق فاجعه ۱۷ شهریور مطلع نبودیم و ساعت ۸ شب بود که در اخبار هم با توجه به وسعت درگیری و عمق فاجعه ساواک نمیتوانست کل ماجرا را سانسور کند و اخبار ضمن بیان بخشی از درگیریهای روز ۱۷ شهریور و درگیری ارتش و ساواک با مردم اعلام کرد که در این درگیریها حدود ۸۶ نفر از خرابکارها (تظاهر کنندگان از نظر شاه و ساواک خرابکار بودند) کشته و تعدادی هم مجروح و دستگیر شدند که ما با توجه به سابقه اخبار گوئی رژیم شاه که اگر سی چهل نفر کشته می شدند می گفت ۲ نفر کشته شدند فمیدیم که تعداد زیادی از مردم کشته شده اند و وقتی رادیو میگوید ۸۶ کشته حتماً خیلی بیش از این کشته شدند .

مرتب از سوی نیروهای شهربانی محافظ زندان که بعضاً رابطه خوبی هم با بچه ها داشتند و با بیرون هم رفت و آمد داشتند دنبال خبر می رفتیم که هر کدام چیزی می گفتند ، یکی می گفت چهار صد نفر کشته شدند یکی می گفت ۶۰۰ نفر کشته شده و یکی می گفت بیش از ۱۵۰۰ نفر کشته شده اند و ما هم که هیچ اجازه ملاقات نداشتیم در این حد از مسائل را متوجه می شدیم .
در بیرون از زندان خانواده بنده هم که از همان شب اول به تلاطم و گرفتاری افتاده بودند و از طریق افراد مختلف پس از ۲ روز فهمیده بودند که من دستگیر و به زندان افتاده ام با کلی تلاش از طریق یکی از فامیلها که در مجلس شورای آن زمان کارمند بود و نامه ای از یکی از نمایندگان مجلس می گیرند و با کلی دوندگی قرار زندان من را به قرار وثیقه تبدیل کردند و حدود یک هفته بعد از ۱۷ شهریور با گذاشتن وثیقه من را زیر هشت در بند زندان خواستند و آزادی ام را اعلام کردند .
وقتی برگ آزادی ام را گرفتم و از درب زندان قصر بیرون آمدم پدر و مادرم در بیرون زندان منتظرم بودند ولی من رو نشناختند چون سرم را کچل کرده بودند و کلی قیافه ام تغییر کرده بود و من وقتی به سمت اونها رفتم کلی حیرون شده بودند و هم دیگر را در آغوش گرفتیم و در اونجا با یکی از همسایگان هم که برادرشون زندان سیاسی بود برخورد کردیم و پس از اون به سمت منزل توسط ماشین پدرم روانه شدیم چهار راه کوکاکولا که رسیدیم دیدم که از ساختمان بزگ فروشگاه کورش اثری نیست . از پدرم موضوع را جویا شدم گفت شب ۱۷ شهریور بود که رژیم خودش پس از تخلیه کامل کالاهای فروشگاه اون را آتش زد و انداخت گردن مردم و من که این حادثه را پس از یک هفته مشاهده می کردم دیدم که هنوز از خرابه های فروشگاه دود بلند میشود و معلوم بود که هنوز آتش کامل خاموش نشده .

50956_704

فروشگاه چهار طبقه و بزرگ بود و مربوط به برادر شاه شاهپور غلام رضا پهلوی بود و تعدادی فروشگاه زنجیره ای به نام کورش بود که مربوط به این خانواده بود و آخر هم معلوم نشد که چرا این فروشگاه را ایادی شاه خودشان به آتش کشیدند و به این بهانه هم چندین نفر از مردم را کشتند .
پدرم گفت وثیقه تو را هفتصد هزار تومان تعیین کردند و این در شرایطی بود که سنگین ترین وثیقه ها که مربوط به مجرمان تبهکار و جانی بود حداکثر سیصد هزار تومان تعیین میشد و ما چند سند ملکی گذاشته بودیم تا من را که فقط برای یک تظاهرات دستگیر شده بودم از زندان آن هم فقط تا وقت دادگاه آزاد کنند .
البته اون دادگاه به دلیل پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن همان سال هرگز تشکیل نشد و به این طریق بود که
        من نجات یافته انقلابم

التماس دعا جهت فرج آقا امام زمان (عج)

گروه فرهنگی هیئت ثارالله

گردان مالک اشتر

Untitled-1

مطالب مرتبط

ثبت دیدگاه شما :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


+ 4 = 9